-
گل آینه
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:46
شبنم مهتاب می بارد. دشت سرشار از بخار آبی گل های نیلوفر. می درخشد روی خاک آیینه ای بی طرح . مرز می لغزد ز روی دست. من کجا لغزیده ام در خواب ؟ مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه. برگ تصویری نمی افتد در این مرداب. او ، خدای دشت، می پیچد صدایش در بخار دره های دور: مو پریشان های باد! گرد خواب از تن بیفشانید. دانه ای...
-
از آب ها به بعد
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:45
روزی که دانش لب آب زندگی می کرد، انسان در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود. در سمت پرنده فکر می کرد. با نبض درخت ، نبض او می زد. مغلوب شرایط شقایق بود. مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر می خوابید. نزدیک طلوع ترس، بیدار می شد. اما گاهی آواز غریب رشد در مفصل ترد لذت می پیچید....
-
با مرغ پنهان
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:44
حرف ها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی ! چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟ در کجا هستی نهان ای مرغ ! زیر تور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق ؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟ هر کجا هستی ، بگو...
-
تا نبض خیس صبح
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:43
آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است ! ای سرطان شریف عزلت! سطح من ارزانی تو باد! یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دگمه های پیرهنش بود. از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت. مثل پریروزهای فکر، جوان بود. حنجره اش از صفاف آبی شط ها پر شده بود. یک نفر آمد کتاب های مرا برد. روی...
-
خواب تلخ
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:42
مرغ مهتاب می خواند. ابری در اتاقم می گرید. گل های چشم پشیمانی می شکفد. در تابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد. مغرب جان می کند، می میرد. گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم می روید کم کم بیدارم نپندارید در خواب سایه شاخه ای بشکسته آهسته خوابم کرد. اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گل های پشیمانی را پرپر می کنم. به امید...
-
جهنم سرگردان
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:41
شب را نوشیده ام و بر این شاخه های شکسته می گریم. مرا تنها گذار ای چشم تبدار سرگردان ! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پر پر کنم. مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم. سپیدی های فریب روی ستون های بی سایه رجز می خوانند. طلسم شکسته خوابم را بنگر بیهوده به زنجیر مروارید...
-
بی پاسخ
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:38
بی پاسخ (سهراب) در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می...
-
۲۰تا شعر
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:35
سلام دیگه از دست غول امتحانات راحت شدم تصمیم گرفتم روزی ۲۰ تا شعر واستو از سهراب بنویسم و کلا این وبلاگ رو به شعر های سهراب اختصاص بدم اگه موافقید از همین حالا شروع کنم . باغی در صدا در باغی رها شده بودم. نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید. آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می...
-
شعر کهن
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:29
این هم یه شعر از حافظ شیرازی که فکر کنم خوشتون بیاد ، بخوانیم: درد عشقی کشیده ام که مپــــرس زهر هجری چشیده ام که مپرس گشته ام در این جهان و آخـــر کار دلبری برگزیده ام که مپــــرس آن چنــــــان در هوای خاک درش میرود آب دیده ام که مپــــرس بی تو در کلبه گدایــــی خویــــش رنج هایی کشیده ام که مپـــرس من به گوش خود از...
-
شعر کهن
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 10:30
گفتم از شعر نو بیرون بیام و چندتا شعر قدیمی بنویسم . اول پروین اعتصامی شعر زن آزاده که من پروین فروغ شعر ایران نه پوراندخت نه آذردخت نه آتوسا نه پانته آ که آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم گر در مقام همسری بینی ؛نه یک همخواب و هم بستر که یک همراه و یک یار وفادارم نه یک برده مکن اینگونه پندارم که جوشد خون...
-
جدایی
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 09:56
گل همیشه بهارم ؛ گل یخ چه زود گذشت روزهای خوب با تو بودن . روزهایی که روزهای که زندگی حقیقی ام را به همراه دستان مهربان تو لمس کردم از همان روزی که با لبخندهای شیرینت بر قامت پاییز وجودم لباس سبز پوشاندی من شادی و مهربانی را در آسمان بیکران و آرام چشمهایت به تماشا نشستم . از همان روز که طنین پر مهر صدایت چون دلنشین...
-
معرفی
سهشنبه 20 خردادماه سال 1382 17:48
با سلام اکثر دوستان سوالی رو مطرح می کنند مبنی بر اینکه چرا اسم وبلاگت رو گذاشتی کیمیاگران ؟ همانطور که دوستانم یکبار به این سوال جاب داده بودند منم می گم: کیمیاگران همانطور که می دونید همواره به دنبال این هستند که از خاک طلا بسازند من هم تصمیم گرفتم از کلمات بی ارزش مطالب طلا مانندی بنویسم . فکر کنم دلیل قانع کننده...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 خردادماه سال 1382 13:25
گفتم شاید خیلی از شعر خواندن مخ تون صوت بکشه واسه زنگ تفریح یه سایت شیک آوردم حتما برید همش مرسدس بنز http://www.mammadbenzi.20m.com/photo.html به امید دیدار نظر یادتون نره بهرام
-
سرگرم باشید
سهشنبه 20 خردادماه سال 1382 13:09
این یه شعر قشنگ ولی طولانی از سهراب که امیدوارم از خواندش لذت ببرید . شعر مسافر (سهراب) دم غروب ، میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته...
-
داستان (قسمت اول)
سهشنبه 20 خردادماه سال 1382 10:48
با یه داستان کوتاه موافقید؟ با دستای سرد و کرخت شده اش به سختی کلید رو توی قفل چرخوند. دو تا تق و در باز شد. از سر تا پاش خیس خیس و تنش سرد بود. در که باز شد هرم گرمای ملایم ومطبوعی توی صورتش خورد. بارونیش کهنه بود و خیسی بارون به پیراهنش رسیده بود. اما انگار این براش اهمیتی نداشت چون به غیر از بارونی و کفش هاش، چیزی...
-
حسن ختام
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 23:01
امشب هرچی تو کتاب هام گشتم یه چیز جالب پیدا کنم واستون بنویسم چیزی ندیدم . گفتم با یه شعر سهراب امروز رو تموم کنیم . شعر به زمین (سهراب) افتاد . و چه پژواکی که شنید اهریمن. و چه لرزی که دوید از بن غم تا به بهشت. من در خویش ، و کلاغی لب حوض. خاموشی، و یکی زمزمه ساز. تنه تاریکی ، تبر نقره نور. و گوارایی بی گاه خطا. بوی...
-
چندتا شعر
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 18:25
شعر موج نوازشی ، ای گرداب از سهراب کوهساران مرا پر کن ، ای طنین فراموشی ! نفرین به زیبایی- آب تاریک خروشان - که هست مرا فرو پیچد و برد! تو ناگهان زیبا هستی. اندامت گردابی است. موج تو اقلیم مرا گرفت. ترا یافتم ، آسمان ها را پی بردم. ترا یافتم ، درها را گشودم، شاخه را خواندم. افتاده باد آن برگ ، که به آهنگ وزش هایت...
-
گزارش
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 18:03
با سلام بچه متاسفانه یا خوشبختانه باید چند روزی رو با شعرهای شاعران عزیزمون بگذرونین تا داستان ها از راه برسند ولی تا ۲-۳ روز آینده واستون داستان می نویسم . در ضمن هرکسی که کی خواد داستان harry potter رو بنویسیم این پایین نظر بده باتشکر بهرام
-
عـشــق وقـتـی بـشـود داتکـامی (طنز)
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 14:26
گـلـه مـیـکـرد ز ِ مـجـنـون لـیـلـی کـه شـده رابـطـه مـان ایـمـیـلـی حــیــف ازان رابـطـة انـسـانـی کـه چـنین شـد کـه خـودت میدانی عـشــق وقـتـی بـشـود داتکـامی حـاصلـش نـیـسـت بـجـز نـاکـامـی نـازنـیـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده یا "داتکام" و"دات اُرگ" تورا؟ بــهــرت ایـمـیـل زدم پـیشـترک جـای "سابجکت" نـوشـتم...
-
همه پرسی
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 13:51
در بسیاری از نظرات دوستان از قانون کپی رایت ابراز ناراحتی کرده اند دوستانی که تمایل دارند قانون کپی رایت از بین رود لطفا در صفحه نظرات قید کنند . با تشکر بهرام
-
شعر
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 13:47
این هم شعری از آقای مشیری که طرفداران زیادی دارند: دلاویز ترین از دلاویزترین روز جهان ، خاطره هایی با من هست، به شما ارزانی: سحری بود و هنوز ، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود. گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس در آمیخته بود می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : « های ! بسرای ای دل...
-
شب شعر
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 12:50
دو تا شعر از خانم مریم حیدر زاده برگرد برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود در صفحة دلم تو نوشتی صبور باش قلبم غبار دارد و معنا نمی شود بی توش کست پنجرة رو به آسمان غم در حریم آبی دل جا نمی شود دریای تو پناه نگاه شکسته است هر دل که مثل قلب تو دریا نمی شود می خواستم بچینم از آن سوی دل گلی اما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 09:40
من به وعده خودم عمل کردم اینم شعر گمشده از خانم فروغ فرخ زاد بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم نای دکه عاقل گشته ام گوئیا «او» مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئینه می پرسم ملول چیستم دیگر،به چشمت چیستم؟ لیک در آئینه می بینم که،وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو رقاصة هند و بناز پای می کوبم...
-
شب شعر
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 08:38
این هم تا شعر قشنگ از سهراب بعدا میام و از یه شاعر دیگه شعر واستون میارم پس اول شعرهای سهراب : روشنی ، من ، گل ، آب ابری نیست . بادی نیست. می نشینم لب حوض: گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست. مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط. نور...
-
پینوکیو
دوشنبه 19 خردادماه سال 1382 08:33
این هم یه قسمت از داستان پینوکیو امیدوارم خوشتون بیاد : عروسک چوبی با پنجه های گردش , بی انگشت و ناخن خاک را می کاوید . کفه های کفگیر مانندش از دل حفره ای که هر لحظه گودتر می شد , مشت مشت خاک بیرون می کشید.... سپس دست در جیب کوچکش کرد , سکه ای بیرون آورد و درخشش آن را در پرتو آفتاب تماشا کرد . بعد سکه را بالای گودال...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 خردادماه سال 1382 22:46
این هم پایان بخش اشعار امشب شعری زیبا از سهراب سپهری امیدوارم که از شعرهای برگزیده خوشتون بیاد . در سرای ما زمزمه ای ، در کوچه ما آوازی نیست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما ، در وحشت نوسان خشکیده است. اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد. پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 خردادماه سال 1382 22:36
باغ من آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش. باغ بی برگی, روز و شب تنهاست, با سکوت پاک غمناکش. ساز او باران, سرودش باد. جامه اش شولای عریانی ست. ور جز اینش جامه ای باید, بافته بس شعلة زر تار پودش باد. گو بروید, یا نروید, هر چه در هر جا که خواهد, یا نمی خواهد. باغبان و رهگذاری نیست. باغ نومیدان, چشم...
-
پشت دریاها
یکشنبه 18 خردادماه سال 1382 22:26
این هم یه شعر قشنگ از سهراب که کم و بیش دیگه اونو می شناسید . با هم این شعر زیبا را می خوانیم : قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آروزی مروارید ، همچنان خواهم راند. نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا...
-
آب
یکشنبه 18 خردادماه سال 1382 22:13
این هم شعری از سهراب که همه ما کم و بیش با آن اشنایی داریم : آب را گل نکنیم : در فرو دست انگار ، کفتری می خورد آب. یا که در بیشه دور ، سیره ای پر می شوید. یا در آبادی ، کوزه ای پر می گردد. آب را گل نکنیم: شاید این آب روان ، می رود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی. دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرو برده در آب. زن...
-
با مرغ پنهان
یکشنبه 18 خردادماه سال 1382 22:08
حرف ها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی ! چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟ در کجا هستی نهان ای مرغ ! زیر تور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق ؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ادارک بال و پر ؟ هر کجا هستی ، بگو...