-
مسافر (سهراب)
یکشنبه 25 خردادماه سال 1382 08:33
دم غروب ، میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید. و روی میز ، هیاهوی چند میوه نوبر به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود. و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت نثار حاشیه صاف زندگی می کرد. و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد می زد خود را. مسافر از اتوبوس پیاده شد: "چه آسمان تمیزی!" و امتداد...
-
نام واژه زیست(سهراب)
شنبه 24 خردادماه سال 1382 22:20
پشت کاجستان ، برف. برف، یک دسته کلاغ. جاده یعنی غربت. باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب. شاخ پیچک و رسیدن، و حیاط. من ، و دلتنگ، و این شیشه خیس. می نویسم، و فضا. می نویسم ، و دو دیوار ، و چندین گنجشک. یک نفر دلتنگ است. یک نفر می بافد. یک نفر می شمرد. یک نفر می خواند. زندگی یعنی : یک سار پرید. از چه دلتنگ شدی ؟...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 خردادماه سال 1382 21:50
این هم یه سایت قشنگ و یه نمونه از عکس های آن : دوست داشتین برید: http://www.mammadbenzi.20m.com
-
معرفی
شنبه 24 خردادماه سال 1382 20:42
شعر مادر که آقای معین آن را اجرا کرده اند . البته درست نمی دونم آقای مرتضوی اجرا کردند یا آقای معین ؟؟؟؟ اگه می دونین به من بگین؟؟؟؟آخه می دونین چیه ؟من همیشه ازه مون زمان بچگی اونها رو با هم قاطی می کردم،،،، مادر با خوب و بدم ساختی ننه ... سرم رو بگیر تو دامنت ،قربون بوی پیرهنت، قربون بوی پیرهنت،..... دنیا رو می...
-
یادبود (سهراب)
شنبه 24 خردادماه سال 1382 16:55
سایه دراز لنگر ساعت روی بیابان در نوسان بود: می آمد ، می رفت. می آمد ، می رفت. و من روی شن های روشن بیابان تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم، خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود و در هوایش زندگی ام آب شد. خوابی که چون پایان یافت من به پایان خودم رسیدم. من تصویر خوابم را می کشیدم و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم...
-
نیلوفر(سهراب)
شنبه 24 خردادماه سال 1382 16:53
از مرز خوابم می گذشتم، سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود. کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ در پس درهای شیشه ای رویاها، در مرداب بی ته آیینه ها، هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود. گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت و من در صدای شکفتن او لحظه...
-
بی معرفتی
شنبه 24 خردادماه سال 1382 12:26
معرفت در گرانیست به هرکس ندهندش پر طاووس قشنگ است به هر کس ندهندش مرسی از اینکه اینقدر نسبت به من لطف دارین از اینکه اینقدر نظر میدین و به وبلاگ من سر می زنین ممنونم.اگه ازم خوشتون نمییاد بگین دیگه هم خودم و خودتون سر کار نباشید. بهرام
-
هری پاتر
جمعه 23 خردادماه سال 1382 09:28
این یه قسمت از داستان هری پاتر نوشته جی.کی.رولینگ است . هری پاتر همراه هگرید وارد بانک گرینگورتز شدند در آنجا اجنه ای برای آنها تعظیم کرد و آنها وارد سالنی دیگر رسیدند و به دری دیگ .بر سر در آن نوشته شده بود: بیا تو ای غریبه دنیا پر از فریبه اینو بدون همیشه کار با گناه نمی شه پول بدون زحمت برات نداره رحمت طمع بکن تو...
-
پرده(سهراب)
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 22:57
پنجره ام به تهی باز شد و من ویران شدم. پرده نفس می کشید دیوار قیر اندود! از میان برخیز. پایان تلخ صداهای هوش ربا! فرو ریز. لذت خواب می فشارد. فراموشی می بارد. پرده نفس می کشد: شکوفه خوابم می پژمرد. تا دوزخ ها بشکافند، تا سایه ها بی پایان شوند، تا نگاهم رها گردد، درهم شکن بی جنبشی ات را و از مرز هستی من بگذر سیاه سرد...
-
حلقه سرفصل طلایی بشر
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 17:07
گاه می گویند و می بینند حلقه را کوچک . چرا حلقه این عظمت را در اسم دترد و خود کوچک است . مردمانی حلقه را در آنچه هست می بینند و فقط می بینند؛عضو آن نیستند و اگر هم باشند به آن ایمان ندارند !!! همه ما عضو حلقه هستیم: پاهایمان در ستایش آن قدم می گذارند. حلقه را نشانه محدودیت باور دارند ! اما حلقه در دست آزادیست . همه ما...
-
دیاری دیگر(سهراب)
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 16:47
میان لحظه و خاک ، ساقه گرانبار هراسی نیست. همراه! ما به ابدیت گل ها پیوسته ایم. تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار: تراوش رمزی در شیار تماشا نیست. نه در این خاک رس نشانه ترس و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت. در صدای پرنده فروشو. اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمی کند. در پرواز عقاب تصویر ورطه نمی افتد. سیاهی خاری میان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 14:40
اگه دیدی ... - اگه دیدی یه بابایی کاپشنشو داده تو شلوارش و شلوارشم تا دم دهنش کشیده بالا - اگه دیدی یه بابایی دو تا شیوید مو داره دو کیلو ژل مالیده و فرق وسطم واز کرده - اگه دیدی یه بابایی وسط اتوبان با ۱۶۰ تا سرعت دنده معکوس میکشه بعد پاشو میزاره رو ترمز - اگه دیدی یه بابایی سیگارشو میندازه زیر پای چپش ولی با پا...
-
شعر خفن
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 14:36
ای سفر کرده من بی تو خوش نیست دلم بی تو ای محرم راز چه کنم با گل سرخ چه کنم با گل ناز تک و تنها چه بگویم به بهار گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم گر بهاران پرسید لاله زار تو کجاست؟تو چرا تنهایی؟غمگسار تو کجاست؟ من و این سینه تنگ من و پاییز غم آلوده همدم تنهایی خویش بی بهار رخ یار تک و تنها تو بگو چه بگویم به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 13:05
فهرست کاربران تا این لحظه : آتش عشق آخرین برگ آخوند بی آخوند مبارزه برای آزادی آفرینش در تعادل جسم وروح آقای خوش تیپ اشوزرتشت ایران ما بدون شرح بیست قدم تا صفر پرندهی کوتاه پویا دلخوش پیشنهاد ترنج تبلیغ تنهاتر از همیشه چرت و پرت چه خوب بود اگه... خیس در سکانس صفر دختران کیمیاگر دختری از سواحل عشق درد دل دل در گرو مهر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 12:37
قرار بچه های بلاگ اسکای پنج شنبه ۲ مرداد ماه ساعت ۵ بعد از ظهر . کجو ؟؟ نمیدونم حالا ای دفه عب نداره ولی اصولاْ قرار گداشتن کار درسی نیس یادم نگیرید .
-
داستان کوتاه(قسمت ۲)
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 12:24
این هم قسمت داستانی که گفته بودم اگه نخوندین صفحه ۳ قسمت اول است . گرامافونی که بهار چهار سال پیش اونو برای بی تا از یه سمساری توی میدون بهارستان خریده بود و بی تا مثل یه بچه ذوق کرده بود. شادی بی تا همیشه براش مثل یه هدیه بود... به دیوار خیره شد و همه ی این افکار از سرش گذشت. امشب بی تا رو توی تمام خونه میدید....
-
کاشی گل
پنجشنبه 22 خردادماه سال 1382 11:56
باران نور که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست. مار سیاه ساقه این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود. گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود. گل کاشی زنده بود در دنیایی راز دار، دنیای به ته نرسیدنی آبی. هنگام کودکی در انحنای سقف ایوان ها، درون شیشه های رنگی پنجره ها، میان لک های...
-
مرغ افسانه
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 16:42
پنجره ای در مرز شب و روز باز شد و مرغ افسانه از آن بیرون پرید. میان بیداری و خواب پرتاب شده بود. بیراهه فضا را پیمود، چرخی زد و کنار مردابی به زمین نشست. تپش هایش با مرداب آمیخت. مرداب کم کم زیبا شد. گیاهی در آن رویید، گیاهی تاریک و زیبا. مرغ افسانه سینه خود را شکافت: تهی درونش شبیه گیاهی بود . شکاف سینه اش را با پرها...
-
ندای آغاز
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 15:20
کفش هایم کو ، چه کسی بود صدا زد : سهراب؟ آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ . مادرم در خواب است. و منوچهر و پروانه ، و شاید همه مردم شهر. شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد. بوی هجرت می آید: بالش من پر آواز پر چلچله هاست. صبح خواهد شد و به این کاسه آب آسمان...
-
دروگران پگاه
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:59
پنجره را به پهنای جهان می گشایم: جاده تهی است. درخت گرانبار شب است. ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست. تو نیستی، و تپیدن گردابی است. تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست، و دره ها ناخواناست. می آیی: شب از چهره ها برمی خیزد، راز از هستی می پرد. می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند. چشمانت...
-
در سفر آن سوه
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:58
ایوان تهی است ، و باغ از یاد مسافر سرشار. در دره آفتاب ، سر برگرفته ای: کنار بالش تو ، بید سایه فکن از پا در آمده است. دوری، تو از آن سوی شقایق دوری. در خیرگی بوته ها ، کو سایه لبخندی که گذر کند ؟ از شکاف اندیشه ، کو نسیمی که درون آید ؟ سنگریزه رود ، برگونه تو می لغزد. شبنم جنگل دور، سیمای ترا می رباید. ترا از تو...
-
خوابی در هیاهو
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:57
آبی بلند را می اندیشم ، و هیاهوی سبز پایین را. ترسان از سایه خویش ، به نی زار آمده ام. تهی بالا را می ترساند ، و خنجر برگ ها به روان فرو می رود. دشمنی کو ، تا مرا از من برکند ؟ نفرین به زیست : تپش کور ! دچار بودن گشتم ، و شبیخونی بود. نفرین ! هستی مرا برچین ، ای ندانم چه خدایی موهوم! نیزه من ، مرمر بس تن را شکافت و چه...
-
تارا
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:56
از تارم فرود آمدم ، کنار برکه رسیدم. ستاره ای در خواب طلایی ماهیان افتاد.رشته عطری گسست. آب از سایه افسوسی پر شد. موجی غم را به لرزش نی ها داد. غم را از لرزش نی ها چیدم، به تارم بر آمدم، به آیینه رسیدم. غم از دستم در آیینه رها شد: خواب آیینه شکست. از تارم فرود آمدم ، میان برکه و آیینه ، گویا گریستم. به امید دیدار بهرام
-
برتر از پرواز
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:56
دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سر انگیز است. اما ، بال از جنبش رسته است. وسوسه چمن ها بیهوده است. میان پرنده و پرواز ، فراموشی بال و پر است. در چشم پرنده قطره بینایی است : ساقه به بالا می رود . میوه فرو می افتد.دگرگونی غمناک است. نور ، آلودگی است. نوسان ، آلودگی است. رفتن ، آلودگی. پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده...
-
ای همه سیماها
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:53
در سرای ما زمزمه ای ، در کوچه ما آوازی نیست. شب، گلدان پنجره ما را ربوده است. پرده ما ، در وحشت نوسان خشکیده است. اینجا، ای همه لب ها ! لبخندی ابهام جهان را پهنا می دهد. پرتو فانوس ما ، در نیمه راه ، میان ما و شب هستی مرده است. ستون های مهتابی ما را ، پیچک اندیشه فرو بلعیده است. اینجا نقش گلیمی ، و آنجا نرده ای ، ما...
-
ای نزدیک
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:53
در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید. و اینک ، شاخه نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن. بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است. درخشش میوه ! درخشان تر. وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید. دورترین آب ریزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترین سنگ سایه اش را به پایم ریخت. و من ، شاخه نزدیک ! از آب گذشتم ، از سایه بدر...
-
آوای گیاه
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:51
از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و به گرداب آفتاب ریختم. بی پروا بودم : دریچه ام را به سنگ گشودم. مغاک جنبش را زیستم. هشیاری ام شب را نشکافت، روشنی ام روشن نکرد: من ترا زیستم، شتاب دور دست! رها کردم، تا ریزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند. بیداری ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم. و همیشه کسی از باغ آمد ، و مرا نوبر...
-
آن برتر
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:50
به کنار تپه شب رسید. با طنین روشن پایش آیینه فضا شکست. دستم را در تاریکی اندوهی بالا بردم و کهکشان تهی تنهایی را نشان دادم، شهاب نگاهش مرده بود. غبار کاروان ها را نشان دادم و تابش بیراهه ها و بیکران ریگستان سکوت را، و او پیکره اش خاموشی بود. لالایی اندوهی بر ما وزید. تراوش سیاه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آمیخت. و ناگاه...
-
هم سطر ، هم سپید
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:48
صبح است. گنجشک محض می خواند. پاییز، روی وحدت دیوار اوراق می شود. رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را از خواب می پراند: یک سیب در فرصت مشبک زنبیل می پوسد. حسی شبیه غربت اشیا از روی پلک می گذرد. بین درخت و ثانیه سبز تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد. اما ای حرمت سپیدی کاغذ ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشاق می زند. در ذهن حال ،...
-
تا انتها حضور
چهارشنبه 21 خردادماه سال 1382 11:47
امشب در یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد. باد چیزی خواهد گفت. سیب خواهد افتاد، روی اوصاف زمین خواهد غلتید، تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت. سقف یک وهم فرو خواهد ریخت. چشم هوش محزون نباتی را خواهد دید. پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید. راز ، سر خواهد رفت. ریشه زهد زمان خواهد پوسید. سر راه ظلمات لبه صحبت آب برق...