بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بود -
چنین زاده شدم در بیشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپیدن آغاز کرد.
***
گهواره تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار.
نخستین سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهای امید فرسای ماسه و خار،
بی آن که با نخستین قدم های نا آزموده نوپائی خویش
به راهی دور رفته باشم.
نخستین سفرم
باز آمدن بود.
***
دور دست
امیدی نمی آموخت.
لرزان
بر پاهای نوراه
رو در افق سوزان ایستادم.
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود.
***
دور دست امیدی نمی آموخت.
دانستم که بشارتی نیست:
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد.
به امید دیدار
بهرام
همه شعرای شاملو قشنگه!!!مرسی
خیلی با شاملو موافق نیستم ولی انتخاب جالبی بود.
من این شعر و دوست دارم خیلی قشنگ
سلام متشکرم که به من سر زدی
بلاگ زیبائیست ..........
جدیدترین متد یوگا در جمع یوگی و دوستان
شما هم به جمع ما بپیوندید ما منتظریم
سلام. شعر زیبایی بود. اما دل ما ...