دروگران پگاه

پنجره را به پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
ساقه نمی لرزد، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست.
تو نیستی، و تپیدن گردابی است.
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست، و دره ها ناخواناست.
می آیی: شب از چهره ها برمی خیزد، راز از هستی می پرد.
می روی: چمن تاریک می شود، جوشش چشمه می شکند.
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد.
سیمای تو می وزد، و آب بیدار می شود.
می گذری ، و آیینه نفس می کشد.
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشمم به راه تو نیست.
پگاه ، دروگران از جاده روبرو سر می رسند : رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند.

به امید دیدار
بهرام
نظرات 2 + ارسال نظر
پسری با کفشهای نایک و دختری با کفشه چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 12:17 ب.ظ http://www.boy4girl.blogsky.com

سلام
خوبی
میشه به هم دیگه بلینکیم؟
مرسی

صدر چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 02:07 ب.ظ http://khodkar.blogsky.com

سلام !
مگه به زیاد متن نوشتن عزیز جان ۱
باشی خوشحال میشیم .
اولین قرار مال همه است .
موفق باشی
صدر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد