داستان (قسمت اول)

با یه داستان کوتاه موافقید؟
                                                                  
با دستای سرد و کرخت شده اش به سختی کلید رو توی قفل چرخوند. دو تا تق و در باز شد. از سر تا پاش خیس خیس و تنش سرد بود. در که باز شد هرم گرمای ملایم ومطبوعی توی صورتش خورد. بارونیش کهنه بود و خیسی بارون به پیراهنش رسیده بود. اما انگار این براش اهمیتی نداشت چون به غیر از بارونی و کفش هاش، چیزی از لباساش کم نکرد.  
خونه اش توی طبقه ی اول یه آپارتمان چهار طبقه ی قدیمی بود.و کسی رو از همسایه ها نمیشناخت. این دخمه ی خود ساخته رو خودش برای روحش و نه تنش فراهم کرده بود. توی خونه وضعیت همه چیز نا بسامان بود. همه جا بهم ریخته، یه خونه ی بی زن.
از جلوی آینه بدون اینکه حتی نیم نگاهی توش بندازه رد شد. انگار اون آینه برای خاک خوردن اونجا گذاشته شده بود.  مثل بقیه ی لوازم خونه که ازشون استفاده نمیشد. به سمت آشپزخونه ی بهم ریخته رفت . چقدر دلش میخواست که امشب با این هوا ، جلوی پنجره چای بخوره. حس غریبی داشت. 
اولین باری که بی تا به خونه اش اومد، هوا همین جوری بود. بارون میومد . به همین سردی... اونشب هم اونا پشت همین پنجره ها با هم چای خورده بودن.اونشب تا صبح بارون اومد. امشبم میاد؟  
دیگه بی تا نبود. چهار سال از رفتنش میگذشت. اونا فقط هفت ماه و نیم با هم زندگی کردن. 
مثل بهم زدن پلک. دیگه بی تا نبود . به همین سادگی.  شبای اول رفتن اون کارش شده بود گوش دادن به یه ترانه ی قدیمی که میگفت : گر ز دل بر آرم آهی آتش از دلم خیزد ، چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد ، ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی ، از منزل ما چون دل ما سوی کجا رفتی . تنها ماندم ، تنها رفتی ... 

قسمت بعد رو فردا  واستون می نویسم.
به امید دیدار
بهرام
این داستان از وبلاگ دوستم مهناز http://mahnaz.blogsky.com/ کپی برداری شده است .
نظرات 4 + ارسال نظر
محسن سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 11:14 ق.ظ http://1golesorkh.persianblog.com

زندگی با آدماش برای من یه قصه بوددددددد

خدای تنهایی سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 11:28 ق.ظ

سلام
خسته نباشی امیدوارم همیشه موفق باشی و زیر سایه ی خداوند با موفقیت تمام زندگی خوب و خو شی را داشته باشی .
از طرف گل یخ
به امید دیدار

البته زیر سایه خداوند و همراه با گل یخ عزیز
ممنون از نظرت

حاج اسیر سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 12:57 ب.ظ http://asir.blogspot.com

سلام لا تشکر از شما و دوستتون

حاج اسیر سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 12:58 ب.ظ http://asir.blogspot.com

منظورم لا نبود با بود ببشخید!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد