شعری از ویلیام شکسپیر

سایه های شگفت
 
تو از کدامین گوهری
که هزاران هزار سایه های شگفت،
خود را در تو می آویزند؟
 و این چگونه تواند بود
که هر سایه ای را صورتی
و هر صورتی را طرزی و طرازی دیگر می بینم،
و تو تنها یک چیز،
و تو تنها یک ذات،
و هر سایه ای را از تو نقشی دیگر؟
 
اگر جمال ِ آدونیس را وصف کرده اند،
مجملی از جمال ِ تو گفته اند؛
و اگر چهره ی هلن را که مجموعه ی زیبایی است
به تمام و کمال ستوده اند،
 
شبحی ناتمام از جمال ِ تو تصویر کرده اند؛
 
و اگر از بهار و تابستان سخن گویند،
این یک سایه ی حسن ِ تو
و آن یک سفره ی احسان ِ توست.
 
ما تو را در تمامی صورت های قدسی می شناسیم
و در هرچه بدیع و زیباست، نشانی از تو باز می یابیم.
اما در حسن ِ خلق و وفای عهد
نه تو به کس مانی و نه هیچ کس به تو مانـَد.
این شعر از وبلگ دوستم http://roozngar.blogsky.com/ کپی برداری شده است .
نظرات 1 + ارسال نظر
شاهرخ شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1382 ساعت 09:19 ب.ظ http://sargarmi.blogsky.com

سلام اميدوارم هميشه در کارهايتان همينطور موفق باشيد.
ايام به کام

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد