ندای اغاز

اینم یه شعر قشنگ دیگه از سهراب

کفش هایم کو.
چه کسی بود صدا زد :سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
مادرم در خواب است.
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روید.
بوی هجرت می آید:
بالش من پر آواز پر چلچله هاست .


صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسما ن هجرت خواهد کرد.


باید امشب بروم .
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی .عاشقانه به زمین خیره نبود .
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .


من به اندازه یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند


باید امشب بروم.


باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد .بردارم
و به سمتی بروم


که درختان حماسی پیداست .
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد :سهراب!
کفش هایم کو؟

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد