ای کاش . . . .

ای کاش می شد گذر زمان را حس کرد و حس کرد ثانیه های طلایی و لحظه های نقره ای را که چگونه می گذرند !
ای کاش می شد خوشبختی را در قلب های خود جای دهیم و به امید که مایه ی خوشبختی است فکر کنیم ؛ کاش می شد زندگی را آسان تر بگیریم و به این فکر کنیم که در وسعت بی پایان قلبمان سعادت زیبایی جای دارد و این را باور داشته باشیم که این دستان خبیث شیطان است که نمی گذارد مهربانی و صمیمیت در قلبهای بزرگمان کلبه ای حقیر ولی پروجود بسازد .
کاش انسان هااین را بفهمند که هر سال که می گذرد بهاری است که به عمرشان اضافه می شود واین زمان سنگدل است که به خاطر دل هیچ کس نمی ایستد!
کاش می شد قدرتی معنوی داشته باشیم ؛کاش می شد در خانه به خانه ی قلبمان دوستی و صفا را میهمان کنیم ؛ کاش می شد در جاده ی زندگی پلیدی را پیشه نکنیم که ما را به بی راهه ای دور خواهد برد ؛ کاش می شد در بیکرانه ی آسمان قلبمان پرستوهای اسیر قفسهای نفسمان را آزاد کنیم.
کاش ! کاش نمی گذاشتیم شیطان پل بین قلب هایمان را خراب کند ؛ولی...حیف؛حیف که دیواری از سنگ سیاه بین قلب هایمان مانده است ؛حیف که انسان ها معنای حقیقت را نفهمیده اند و این را نفهمیده اند که خداوند بزرگ هستی را بر پایه ی صداقت بنا کرده و بس...
به امید روزی که آیینه ی وجودمان را در چشمه ی خوبی ها بشوییم و آن را از زشتی ها بزداییم و چهره ی خدا را در آن ببینیم.
کیمیاگران

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد